تبلیغات
عاشق مغرور - میدونم بدم ..........

عاشق مغرور

عشق یعنی دیر بیاید، زود برود و تو سال‌ها با خاطره‌ای كوتاه نفس بكشی بخوابی خواب ببینی قدم بزنی و ساده بگویم دیگر زندگی نکنی!

میدونم بدم ..........

سلاااااام به همه.... خب میدونم خیلی وقته اپ نکردم...

ولی باور کنین هر بار کلی نوشتم براتون

اما نشد اپ کنم... هی مشکل...!

 

 

وقتی نظر میدید من این شکلی میشم :)

 

خیلی چیزا پیش اومد... خوب یا بد نمیدونم...!

اول از همه بابت کامنتها ممنون لطفا کامنت خصوصی

نذارین بعدشم... خیلی ها راهنمائیم کردن ممنون خب

یکی هم ادرس پیجمو میخواست  گفتم

که یدونه عاشق مغرور هست که بگردی پیدا میشه

البته الان تغییر دادم اسمه خودمه ولی بگردی پیدا میکنی

 


 

 

و اما...از این مدت بگم براتون...

خیلی اتفاقا افتاد و مهمتر از همه اینکه...


توی خرداد 5 تا عروسی بود همش هم خونواده پدری و طبیعتا

من... توی یک ماه چندبار دیدمش!

اولین عروسی عروسیه پسر عمه ام بود...

و طبق معمول اوایل جشن مردونه زنونه جدا

یکم بعد رسیدنمون مامانه جنابه عشق

همون زن عمو جون اومد و... سلام علیک و ...

و بعدم جشن قاطی شد و بازم از شانس قشنگ من

پسر عمو دقیقا روبروی من نشست!

خدایا تو حکمتت موندم... کمتر زجر بده!

فکر میکنم اون متوجه من نشد چون فاصله زیاد بود

اونم مشغول حرف زدن...

دلم تند تند میزد ولی مثل همیشه بی روح و بیخیال...

اونشب یکم ارایشم زیاد بود لباسمم بخاطر رنگ

سفیدمشکیش تو چشم

گذشتو بعد شام کلی مامانو زن عمو

حرف از عروسیو ازدواج گرفته تا...

درس و دانشگاهم کی تموم میشه

و... ای وسط نگاه های همیشگی و خیره  زن عمو اذیتم میکرد...

واسه همین گفتم من میرم بیرون

اونا هم بعد یکم اومدن...

اما دل غافل بیرون اومدن همانا... روبروی عشق موندن همان!

مثل همیشه جذاب و خوشتیپ کت و شلوار نقره ای پیراهن مشکی...

نگاهمو دزدیدم یه طرفه دیگه...

فکر کردم نفهمیددیدمش یهو دورمون شلوغ شد

وقت رفتن بود همه دوره هم جمع بودن

اونم با صدا کردن مامانش اومد جلو با همه سلام و احوال پرسی...

ولی انگار اصلا منو ندید...

حد اقل جوری رفتار کرد که هیچکس نفهمید منو دیده...

رفت بیرون منم بعد ده دقیقه گوش دادن

به حرفای مسخره زنگ زدم بابام و پرسیدم ماشین کجاست...

به مامان گفتم میرم پیش بابا و رفتم به سمت در...

و باز هم خدا... بد جور اذیت کرد...

رفتن من و اومدن اون یکی شد از بغل هم رد شدیم

راه نسبتا طولانی بود از دور منو دید اما زد به ندیدن

و سرشو اورد پایین منم مغرور تر از اون بی تفاوت راهمو رفتم...

اما جلوی در عموم... بابای پسرعمو عشق داشت مارو نگاه میکرد...

اونم نگاه معنی دار!

زدم به بی خیالیو کلی سر حال سلامو احوالپرسی...

تموم شدو کل مسیر خونه رو تو فکر بودم...

تا عروسیه بعدی شد و ....!!!



[ جمعه 13 تیر 1393 ] [ 04:48 ب.ظ ] [ ashegh maghroor ] [ نظرات() ]