تبلیغات
عاشق مغرور - داستان عشق من

عاشق مغرور

عشق یعنی دیر بیاید، زود برود و تو سال‌ها با خاطره‌ای كوتاه نفس بكشی بخوابی خواب ببینی قدم بزنی و ساده بگویم دیگر زندگی نکنی!

داستان عشق من

خیلی وقتا با خودم فکر میکنم


چرا اینطوری شد؟ چرا با دیدنش همه دستو


دلم میلرزه؟ شاید بخندی


ولی حتی بادیدن خانوادش و مادرشم استرس


میگیرم اونم منی که


به کوه غرور از خود راضی بودن


معروفم واقعا چی

شد؟؟؟؟ کجا دلم از دستم رفت؟


میخوام یه جورایی داستان عشقمو بگم


تا شاید خودم بفهمم که


از کی و کجا و چطوری عاشقش شدم؟؟؟


http://www.taknaz.ir/ax1/148/3.jpg


http://www.taknaz.ir/ax1/148/10.jpg




یادمه!! از بچگی همیشه


لجباز و لوس بودم حرف هیچکسو گوش نمیکردم


مامانم میگه حتی از چهار سالگی


سر لباس خریدن فقط خودت لباستو


انتخاب میکردی و نمیزاشتی


ما انتخاب کنیم خلاصه مثل اینکه یه بچه لوس

و ازخودراضی بودم


بین بچه های فامیل


با هیچکس انچنان جور نبودم     


مخصوصا پسرا رو که پدرشونو در میاوردم


همیشه باها شون دعوا داشتم


اما بین این پسرا یه پسر بود که


از همون بچگی به حرفاش گوش میدادم


یه جورایی فقط با اون جور بودم


حرفاش برام مهم بود هر چی میگفت

واسم قابل قبول بود


این پسرکسی نبود جز


همین عشقم که از


................ فهمیدم عاشقشم



ادامه داره..........



http://www.taknaz.ir/ax1/148/5.jpg


http://www.taknaz.ir/ax1/148/7.jpg



[ یکشنبه 17 دی 1391 ] [ 11:36 ق.ظ ] [ ashegh maghroor ] [ نظرات() ]