تبلیغات
عاشق مغرور - اخرشم تا اخرشب..........

عاشق مغرور

عشق یعنی دیر بیاید، زود برود و تو سال‌ها با خاطره‌ای كوتاه نفس بكشی بخوابی خواب ببینی قدم بزنی و ساده بگویم دیگر زندگی نکنی!

اخرشم تا اخرشب..........


سلام


چه راحت گرفتی این زندگیمو

می موندی پیشم

اینطور نمی مرد

اینطور نمی کند

از اون نگات دل

دل دیگه دل نیست

شد دیگه باطل

شد دیگه دور از

تو و نگاهت

قلبم رو میگم

تو و نگاهت

طرز نگاهت

آخر عوض شد

آخر تنم از این جاده پرت شد

آخر شب آخر شب

من موندمو خاطرات

آخر شب تو دادی به باد

دادی به باد

دنیامو باز


آخرشم تو دیدی که وابسته شدم

گفتی ازت خسته شدم

گفتی نباش دیگه دارم

حالم خوش نیست

دیگه نیستی پیشم

شب تو بالکن

تنها مثل دیشب

تنهام مثل دیشب

هر چی تو خواستی همون شد

همه چی دیگه تموم شد

رفتی و اون همه عشق رو خاک کردی

قبول نداری اشتباه کردی تو

چه جوری دلت میگذاره

تو آغوشی بری که حسی نداره

اگر این نیست پس هرزگی چیه

دستات بوی عطرشو میده

آخر شب آخر شب

من موندمو خاطرات

آخر شب تو دادی به باد

دادی به باد

دنیامو باز

آخرشم تو دیدی که وابسته شدم

گفتی ازت خسته شدم

گفتی نباش دیگه دارم

چه راحت مسیرت از من جدا شد

دیگه بریدم

نه دیگه پا شو

از روی قلبم

این خونه با تو

تاریکه تا صبح

آخر شب آخر شب

من موندمو خاطرات

آخر شب تو دادی به باد

دادی به باد

دنیامو باز

آخرشم تو دیدی که وابسته شدم

گفتی ازت خسته شدم

گفتی نباش دیگه دارم

تاریکه تا صبح




تصاویر عاشقانه, دانلود عکس عاشقانه, عکس عاشقانه, عکس عاشقانه بوسه و بغل کردن, عکس عاشقانه جدید, عکس عاشقانه زیبا, عکس عاشقانه غمگین, عکس نوشته ها






این مدت نبودم چون خبر خاصی نبود .

راستش هیچ خبری ازش نیست هیچی !

نه دیدمش نه حرفی ازش هست ...

هیچی فقط ... شنیدم زمین هاشو و اون

مغازه هایی که خریده بود رو گذاشته

 برای فروش ... چرا شو نمیدونم شاید

عروسیشه ...شایدم میخواد خونه بخره ...!

من روزام عادی میگذره ... مثل همیشه...

اهان ... از اون دوتا خواستگار بگم....

یکیشون از هم دانشگاهیام بود ...

یکی هم که فامیل ... اونی که هم دانشگاهیم بود رو  رفتم و دیدم .‌.‌.

یعنی مامان به بابا گفت و جفتشون

گفتن برم ببینمش با بی میلی کامل رفتم


دیدمش ادم معقولی بود هیچ مشکلی نداشت .

 از همه نظر خوب بود.

هیچ ایرادی نداشت ...

و اینکه دوسالی بود بهم علاقه مند شده بود....

و تقریبا هر چیزی رو از من میدونست حتی ادرس و شماره

 خونه رو ...

 حتی اشپزی و کیک پختنم رو .... !

اما دل ... دل ... دل .... به دلم ننشست ...

خوشم نیومد ... هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نتونستم قبول کنم ...

نتونستم به اینده باهاش فکر کنم...

نتونستم خودمو کنارش ببینم.......

اومدم خونه به مامان گفتم نه........

عصبی شد گفت دلیل... گفتم به دلم ننشست....

گفت هیچکس به دلت نمیشینه ....

تو توی توهمی اونی که تو دلت نشسته رو فراموش کن...

گفت بابات گفته ... بهت بگم اگه منتظر اونی هرگز این فکر رو نکن

که مامانش بذاره اون پاشو خونمون بذاره......

من فقط نگاه کردم گفتم نمیخوامش... به دلم نیست...

هیچ ایرادی نداره هیچ مشکلی نمیتونم

 روش بذارم نه بد قیافست

نه بی پوله نه بی سواده نه بی خوانوادست....

 خیلی هم با شخصیته

اما خوشم نیومد...

سرم داد کشید گفت خودتو ما

 رو گیر اوردی مسخره بازیت گرفته

مگه تا کی خواستگار میاد برات

منو بابات تا کی حرف مردم رو بخوریم......

دیگران که نمیدونن خواستگار داری رد میکنی ......

فکر میکنن تو خونه موندی بی خواستگار

تو که نمیدونی چقدر بهمون تیکه میندازن .......

گفتم خب بگو نمیخواد .......

گفت میگم فکر کردی دیگه به حرفت گوش میدم.....

(من بهش گفته بودم هر کس میاد

 خواستگاری بی سر و صدا رد کنه نگه به کسی)

بعد از کلی بحث و اعصاب خوردی .....

بابام به مامانم گفت ولش کن .....

بهش گیر نده نمیخواد دیگه زور نیست .....

بهش بگو به اینده فکر کنه ...

 من با این قلب مگه چقدر زندم......

شاید میخواد تا اخر عمر تنها زندگی کنه....

الان که دارم یاد میارم چشمام اشکی شد....

حرفام درد داره واسه همین نمیخواستم بنویسم...


عکس عاشقانه,جدیدترین عکس عاشقانه,دانلود عکس عاشقانه غمگین,زیباترین عکس عاشقانه,گالری عکس عاشقانه دختر و پسر




گفتم ... بهش بگو تنها نمیمونم ... تا سال اینده صبر کن

حالا زوده...... گفت چند ساله اینو میگی.......

ولی بیخیالم شدن.........

پسر اون خانوم رو .... ندیدم..... قرار گذاشتن .......

 اومدن جلو خونه 

من از اتاقم بیرون نرفتم  ندیدمش.......

مثل اینکه بهشون بر خورد حقم داشتن ...

اما من گفته بودم بیخودی رسمی جلو نیان

خیلی تمایل دارن یه قرار دونفره با اون اقا بذارن

اما مادرش میخواست رسمی اقدام کنه منم ...

 گرچه بی ادبی بود

اما مهم نیست برام........




عکس های عاشقانه_Rouzegar (10)




این دوتا گذشتن.....

که ماه قبل مامان گفت عمت یکیو معرفی کرده

مامان رد کرده چون پسره دیپلمه بوده...

عمم گفته درسو چیکار داری شغلش پر درامده و ...

خونه و ماشین داره... متاسفانه اونا

همه ی ملاک یه ادم  خوب رو توی داراییش میبینن...

مامان گفته نمیخواد نمیتونم زور کنم که...

عمم گفته اون عقل نداره تو باهاش حرف بزن...

مامان گفته همین هفته پیش دوتا رو رد کرده و ماجرا رو

تعریف کرده... عمم هم گفته یعنی چی ...

باهاش حرف بزن اخه دوست پسرم نداره که...!

مامان گفت بهش گفتم تا بره به گوشه همه

اونا برسونه که بی خواستگار نموندی ... مغزت معیوبه ....

که مثل اینکه عمه هم ماموریتو انجام داد ......

چون زن عموم رو توی عروسی اخر هفته یکی از اشنا ها دیدم...

اومد سر میز ما بغل مامان نشست ...

با اینکه خواهراش میز کناریمون بودن...

کلی طبق معمول قربون صدقه های الکی.....

بعدم به مامان گفت چطور شد اومد ؟

 اون که عروسی غیر فامیل نمیومد...؟

مامان هم گفت اره جدیدا داره تغییر میکنه....

برام میوه پوست کند... گفتم مرسی نمیخورم زن عمو

اصرار و اصرار که بخور اخه چرا ...میخواستم بگم

 موز دوست ندارم...

دیدم مامان چپ چپ نگام میکنه

مجبوری گرفتم تشکر کردم... گذاشتم توی پیش دستی

گفت بخور دیگه .... ! یعنی حالم توصیفی نبود......

حرصم در اومده بود .... به زور یه تیکه خوردم...

دیدم پرتقال پوست کند گذاشت جلوم!

گفتم مرسی!

گفت بخور انگار بخوای به یه بچه دوساله میوه بدی !

شانس اوردم همون موقع گفتن برین سالن شام...

رفتیم دیگه هیچی... اخر شبم اومدم خداحافظی کنم

دستمو گرفت یکسره انگار تاحالا منو ندیده باشه ......

نگام میکرد میگفت ... ان شا الله به زودی زوووود عروسی تو

من منتظرم همین زووود زووود ... عروسیته... !

من دقیقا مثل ادمهای هنگ نگاش کردم گفتم ممنون !

همین ... دستمو ول نمیکرد دیگه واقعا رفتارش عجیب بود...

مامان پرسید چی میگفت زن عموت ولت نمیکرد گفتم بهش ...
 
گفت وااا مگه چی شنیده ! گفتم نمیدونم ...

تو راه برگشت ساکت بودم... همش به حرف زن عمو فکر میکردم

یه غم بزرگ تو دلم اومد انگار میخواست بگه ... زودتر ازدواج

کن ... نمیدونم چطور توصیف کنم.... یه حس بد داشتم

یه غم عجیب.....

اما احتمالا عمه خبر این خواستگارا رو داده بوده بهش ...

چون دقیقا از همون موقع تفریبا هر روز زنگ میزد مامان

میگفت چه خبر و از این چیزا....

مامان میگفت زن عموت مشکوکه

 هر روز زنگ میزنه ده دقیقه حرف

میزنه همشم میپرسه چه خبر انگار

 میخواد یه چیز بگه اما نمیگه...

از اون ماجرا یه ماهی میگذره ... خبر خاصی نیست

تا اینکه هفته گذشته یکی از دوستام

که رفته خارج از کشور باهام حرف میزد

گفت یه گروه توی تلگرام بزنیم

 همه دوستای دوران ابتدایی رو

جمع کنیم گفتم اره خلاصه این گروه تشکیل شدو

اون خانومی که اقای پسر عمو رفته بود خواستگاریش هم

ادد شد...... گفته بودم که همکلاسی بودیم .....

مثل گذشته ها همه با هم خوب و شادیم

دوره همی گذاشتیم رفتیم بیرون...

کلی خوش گذشت بهمون...

انقدر خندیدم که اشک از چشمام میومد.....

اخرشم کلی عکس گرفتیم و گذاشتیم پرفایلمون همگی

میدونم زن عمو دیده احتمالا....

شمارمو داره ...

حس بدی بهش ندارم میدونم با پسر عمو نیست

مثل اینکه کسی رو داره خودش...

واسه همین اقای پسر عمو رو رد کرده ... خودش چیزی

نگفت فقط اینکه نامزد داره و به زودی قصد ازدواج

همون حرفای عمه...

و اینکه....من این روزا غرق خوشی های الکی هستم

دور همی با دوستا مهمونی و...... دور دور...

البته همش دخترونه ...





عکس های عاشقانه_Rouzegar (11)



اهان ..... اون اقای هم دانشگاهی ...

دلم به معنی واقعی کلمه سوخت......

خدا منو ببخشه اما دست خودم نیست خودش

خوب میدونه تو دلم چه خبره...

وقتی گفتم نه گفت شوخیه قشنگی نیست!

گفتم جدی جوابم منفیه گفت دلیلتون

و من که یه شب تا صبح فکر کردم به چیش گیر بدمووو

هیچی گیرم نیومد....!

گفتم ما بهم نمیخوریم گفت از چه نظر؟

گفتم... کلا ... گفت قانعم کن !

و من تنها چیزی که به فکرم رسید رو گفتم !

خیلی مسخره بود

انتظار داشتم عصبی شه یا چیزی بگه...

گفتم... شما زیادی لاغری

گفت اره حق با شماست

یکم فشار کاری زیاد بوده درسته

شما زیبایی و خوش هیکل !

( همون تپل رو میگفت فک کنم )

من لاغرمو زشت....

 اما قول میدم برم باشگاه و غذا خوردنمو درست کنم !

چون همون اول بهم گفت بد غذاست ...

اون لحظه از خودم بدم اومد گفتم

من خیلی احمقم که دار دلشو میشکنم

اما گفتم دارم کار خوبی میکنم که دلشو میذارم کف دستش بره

دنبال ایندش ...

شاید اگه چند سال پیش پسر عموم قاطعانه منو رد میکرد

و دیگه تو زندگیش و فیسبوکش

حذفم میکرد منم اونو راحت تر فراموش میکردم...

ازم خواهش کرد  بیشتر فکر کنم اون هر تغییری که بخوام

بخاطرم میکنه ... اما من... سعی کردم مطمئنش کنم

جوابم منفیه ...



تصاویر عاشقانه, دانلود عکس عاشقانه, عکس عاشقانه, عکس عاشقانه بوسه و بغل کردن, عکس عاشقانه جدید, عکس عاشقانه زیبا, عکس عاشقانه غمگین, عکس نوشته ها



تا یه هفته بعد دوباره درخواستشو تکرار

 کرد و منم ازش خواستم فراموشم کنه و براش ارزوی

موفقیت کردم...

دیگه چیزی نگفت خداحافظی هم نکرد....

فکرشم نمیکرد جواب منفی بگیره...

میدونم دلشو شکستم اما...

 اینجوری بهتر بود... راحت تر دل میکنه...


 تصاویر عاشقانه, دانلود عکس عاشقانه, عکس عاشقانه, عکس عاشقانه بوسه و بغل کردن, عکس عاشقانه جدید, عکس عاشقانه زیبا, عکس عاشقانه غمگین, عکس نوشته ها






(روزهاین همچنان میگذرند... ساده ... راحت... بی معنی

من همچنان نفس میکشم و روزها را سپری میکنم...

تو نیستی و نیستی و نیستی....

حرفی نیست نباش ... فقط.... بگو تا کی...؟

بلاتکلیفی امانم را برید..........!

خود نوشت )


 تصاویر عاشقانه, دانلود عکس عاشقانه, عکس عاشقانه, عکس عاشقانه بوسه و بغل کردن, عکس عاشقانه جدید, عکس عاشقانه زیبا, عکس عاشقانه غمگین, عکس نوشته ها



[ جمعه 22 بهمن 1395 ] [ 12:21 ق.ظ ] [ ashegh maghroor ] [ نظرات() ]

نمایش نظرات 1 تا 30