تبلیغات
عاشق مغرور - چهارمین عاشورا هم گذشت...

عاشق مغرور

عشق یعنی دیر بیاید، زود برود و تو سال‌ها با خاطره‌ای كوتاه نفس بكشی بخوابی خواب ببینی قدم بزنی و ساده بگویم دیگر زندگی نکنی!

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ

چهارمین عاشورا هم گذشت...

سلام


عکس نوشته های پاییزی,عکس های پاییزی

اصلا بگذار ببینم

تو نباشی چه اتفاقی می افتد مگر؟

صبح صبحانه ام را می خورم

با خیال آسوده به سر کار می روم

نهار که شد

یه دل سیر نهار می خورم

شب که شد

شب؟

شب که بشود من بدون تو

میمیرم......


عکس نوشته های پاییزی,عکس های پاییزی

یه عالمه حرف واسه گفتن دارم اما نمیدونم از کجا بگم !

این مدت ندیدمش ....

دیگه حسابش از دستم در رفته فکر میکنم اخرین بار ...

عروسی پسر عمم بود دیدمش !  نمیدونم....

خبری ازش نیست فعلا هم

که محرمه و صفر تو راهه عروسی در کار نیست !

اما بعدش با خداست.......




نوشته های عاشقانه غمگین

روزهام سخت نمیگذره خوبه همه چیز ارومه

منم میگذرونم بیخیال

از اون دونفر بگم که چند روز باهاشون حرف زدم اما  از هیچکدوم

خوشم نیومد... و تمام ....

اما از روز عاشورا بگم.......

اتفاقی نیوفتاد یعنی مهمونامون واسه مراسم نذری زیاد بودن

اصلا وقت نکردیم برم اون جای هر ساله که میدیمش

جلوی خونه مادر بزرگ .......

اما یه اتفاقی که افتاد این بود ....

چند ماه پیش که گفتم میریم مسافرت

خانواده عمو اومده بودن خونمون زنگ زدن به بابا

که کجایی و فهمیدن نیستیم یه سری وسایل

خونمون داشتن  که مربوط به حصار کشی

دور زمینشون بود همون زمینی که اقای پسر

 عمو و عمو خریدن از اونجایی

که خونه ما ویلاییه و پر از گل و گیاه  اومدن توی حیاطمون

پیک نیک !



نوشته های عاشقانه غمگین


 البته کلید های بالا

رو نداشتن درب ورودی رو هم از خونه عمه

که چسبیده به خونمونه باز کردن چیزیه که زن عمو تعریف کرد

مثل اینکه حسابی بهشون خوش گذشت!!!

اما  عمه ... تعریف کرد که اون روز که زن عمو رو تنها میبینه

بهش میگه چرا  وقتی عزیز (مادر بزرگمون)

گفته برید خواستگاری نمیای خواستگاری (...من) تو که میدونی

از هر نظر عالیه و مثل اون دختر خوبی  نیست و ...

تعریفاتی که عمم همیشه از من میکنه !

زن عموم هم میگه میدونم خبرشو دارم که عالیه

اما دسته ما نیست ما با اقای عشق حرف زدیم اما اون

قبول نمیکنه ... گفت عموم کلی باهاش حرف زده

و گفته من از هر نظر خوبم

و براش مناسب و همینطور خوده زن عموم هم باهاش حرف

زده اما اقای عشق گفته میدونم خوبه اما من نه مثل خواهرشم !!!!

دست از سرش بردارن زن نمیخواد ... نه من نه هیچکسه دیگه

بعد این همه سال باز هم همون جمله ی احمقانه و مسخره

اون نه مثل خواهرمه !



عکس عاشقانه






وقتی مامان گفت اینا رو عمه گفته عصبی شدم و

کلی بدو بیراه گفتم گفتم به اون چه ربطی داره من

حالم از اون بهم میخوره کی گفته من میخوام زنش بشم اصلا !

مامانم حرف نزد فقط گفت عمه ات میگه زن عموت دروغ میگه

و خودش نمیخواد این اتفاق بیوفته میندازه گردن اقای عشق و
 
این حرفا رو میزنه..... من حرفی نزدم اما

 تو دلم گفتم بیچاره زن عموم

من که میدونم این جمله دقیقا حرف اونه !

اما واقعا شنیدن دوبارش زجر اور بود ....




عکس عاشقانه,متن عاشقانه,عکس های عاشقانه 2016



فراموش کردنت برایم

مثل نفس نکشیدن شده

تو نمی خواهی مرا

قبول ...

من با این دلم چگونه کنار بیایم

تقصیر تو نیس

تقصیر بخت من است

که شوم شده

چگونه رهایت کنم

وقتی چشمانم به چشمانت

گره خورده

چگونه دستانت را نگیرم

وقتی درونم آتشفشانی شده

و ذوب می کند این قلب پر از عشق را

بغض گلویم را می فشارد

گریه ام نمیاد

فقط راه نفسم را گرفته

این روزها تمام ذهنم

ای کاش شده

آخ چه می شود که بیایی

دل کویرم را گلستان کنی

خودت بگو من با دوریت چه کنم

می فهمی نمی توانم

فقط دلم تو را می خواهد

حالا می خواهی برو

من میمانم و حسرت یک عمر ندیدنت

حسرت اینکه کنار بودی اما

تو را نداشتم

سخت است برایم مال دیگری باشی

حرفایم بوی گریه می دهد

بوی باران ...




عکس غمگین

و اما ...... از همون روز عاشورا بگم......

نزدیک ظهر بود و  مشغول  بودیم که کم کم مهمونا اومدن

وقتی رفتم دم در که به برادرمو پسر عمم بگم دیگ های غذا

رو باید ببرن بالا  یهو دوستای پدرم

اومدن با همه سلام و احوال پرسی کردمو تعارفشون کردم داخل

اما تا رفتم از در بیرون .... یهو یه اقا پسر

از این هیکل بدنسازی ها یا همون غول خودمون کنار بابا

وایساده بود من مثل همیشه یه

نگاه میندازمو سلام میکنم دیگه توجه نمیکنم

اما دیدم این اقا غوله وقتی منو دید یهو شکه شد !

انگار منو میشناسه یهو رنگش پرید مات وایساد نگام کرد

در حدی ضایع رفتار کرد که

 بابام وایساد نگاش کرد گفت چیزی شده !

بفرما داخل ! اونم با تاخیر چشم

گرفتو یه لبخند زد و گفت نه چشم با اجازه

بابام معمولا  حساس نیست

یعنی کلا گیر نیست سر هیچ چیز

 البته منم حدمو میدونم  اما وقتی

 رفتار این اقا رو دید گفت چی میخوای  اومدی بیرون

گفتم به پسر عمه و داداشم بگه بیان خودمم رفتم داخل

البته باز هم برام مهم نبود

چون من کلا همیشه به همه چیز بی توجهم !

خلاصه اومدن داخل و ما هم مشغول  پذیرایی شدیم....

زد و دایی هم اومدو با هم دست دادن

 ( با اقا غوله ) هیچی چون از قبل میدونستم

این مهمونای بابا دوستای دایی هم میشن

 تعجبی نکردم البته باقی رو که

 قبلا دیده بودم اما این اقا جدید بود

هیچی تو کل این چند ساعتی

که اینجا بودن هر بار که من میومدم

 رد شم یا پذیرایی کنم نگاه خیرشو

حس میکردم اما یکبارم نگاش نکردم

فقط جالب بود واسم دقیقا دو

 تا دختر با میکاپ کامل و موهای رنگ شده

جلوش نشسته بودن یکسره داشتن نگاهش میکردن اما اون !



فقط چشمش رو من بود اخرم نفهمیدم

 چرا منو دید جا خورد و رنگش پرید

شایدم منو میشناخت ! من یادم نیومد جایی دیده باشمش !

بعد ناهار ما مشغوله مهمونای دیگه

 بودیم که اونا رفتن تو حیاط کنار باغ یه میز

بود با چند تا صندلی رفتن اونجا  کلی عکس

 گرفتن و دایی اومد گفت براشون چای بریزم

ریختمو برد اما صدام زد  دیدم باز هم این اقا

خیره شده رو من داییم خیلی

 تیزه خودش مجرده اخره شیطنت

متوجه رفتار اون شده بود اومد از عمد منو بغل کرد گفت

بهش یه دستمال بدم منم بردم

 دیگه حرصم در اومده بود فکر میکردم مشکلی دارم !

رفتم تو اینه نگاه کردم دیدم نه !

هیچی موقع رفتن اومدم خداحافظی کنم همه تشکر کردن


این اقا هیزه مثل بچه های پاک

و معصوم از اینایی که سرشون پایینه

همش حرف میزنه 2 بار تشکر کرد منم جواب ندادم

گقتم اخی حتما من خیالاتی شدم

این بیچاره سرش تو یقشه نگام نمیکنه !

نگو بابام پشتم بود ......... !



نوشته های عاشقانه غمگین





تا بابام رفت جلوتر بدرقه دیدم برگشت با یه نگاه شیطون

 نگام کرد گفت دست شما درد نکنه زحمت دادیم !

یعنی اون لحظه چشمام شده بود قد نعلبکی !

 گفتم خواهش میکنم خوش اومدین  !

خلاصه گذشت و عصر رفتیم هیئت

ببینیم دیدم این اقا از با داییم از جلومون رد شد

باز هم اون نگاه اعصاب خورد کن  توجه نکردم

دوباره از همون قسمت برگشتن حالا تصور کنین

این اقا جلو داییم دقیقا پشت سرش

تا منو دید یه چشمک زد یه لبخند!

دهنم باز مونده بود یه

 ادم چقدر میتونه پر رو  و وقیح باشه جلوی

داییم داره راه میره به من چشمک میزنه !!!!!!!!

اخم کردم وحشتناک داییمم منو دید

 یه سر تکون دادم اونم سر تکون داد رفت

اومدیم خونه از مامانم پرسیدم اون پسره کی بود

گفت نمیدونم باباتم پرسید

از شب از داییم پرسید داییمم منو یه نگاه کرد

گفت هیچی یکی از دوستایه مشترک منو اون

 اقای مهمان حتی اسمشم نگفت 

بعدم یه لبخند زد همین ! هنوزم در عجبم که اون کی بود !


اما یه اتفاق دیگه هم افتاد که فعلا نمیگم تا پست بعدی ......



نوشته های عاشقانه غمگین




کافی بود بخواهی ...

من با صدای قاشق و لیوان هم برایت آهنگ مینواختم ...

کافی بود بخواهی ...

موهایم را میدادم برایت فرش کنند

کافی بود بخواهی تا من چالِ گونه ات را

 حصار میکردم با بوسه هایم.. کافی بود بخواهی

من عروسِ چارخانه ی پیراهنت هم میشدم ...

فقط کافی بود"تو" بخواهی مرا

 من غیرممکن را "ممکن" میکردم برایت ....





عکس غمگین


[ شنبه 1 آبان 1395 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ ashegh maghroor ] [ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
نمایش نظرات 1 تا 30

.: تعداد کل صفحات 0 :. [ < ]